تبليغاتX
 خستگی
 

از سره نو درس بخون

سلام به همه

قبول نشدم

چقدر بی مقدمه گفتم!!!!!!!!!!!!!!!

نمره های ارشد اومد و من مجاز شدم اما فکر نکنم جایی قبول بشم

خیلی بد شد و باید دوباره شروع کنم به خوندن

اما ایرادی نداره

چون یکی از دوستام که پارسال ۱۳۰۰ شده بود امسال ۱ اورد ومن امسال ۷۰۰ شدم پس منم میتونم ۱ بشم

اما هر چی فکر میکنم چرا قبول نشدم نمیدونم

احتمالا علت اون چهار سالی بود که خوردم وخوابیدم

و الا من تو ۴ ماه مونده به کنکور خوب خوندم وایرادی نداره چون تازه تونستم اون جهار سال رو که نخوندم رو جبران کنم

کم کم باید شروع کنم به خوندن

دوباره از سر نو درس بخونم


 

نوشته شده توسط آنیموس در شنبه دوم خرداد 1388 ساعت 23:38 موضوع | لینک ثابت


یک راهنمایی

 

 

 

سلام به همه

تا حالا شده از کسی خوشتون بیاد اما .......

اما نباید بهش بگی

بهتر توضیح بدم . من تا ۲ ماه دیگه درسم تموم میشه و باید برم مشهد حالا جدیدا از یه دختری خوشم اومده وچیزی هم که عیان اینه که اونم از من بدش نمیاد.

به نظرتون چه کار کنم ؟

بهش بگم یا نه ؟

بذارم تو حال خودش باشه و به کس دیگه یا چیز دیگه ای برای مدت کوتاه فکر نکنه

یا برم بهش بگم

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط آنیموس در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 22:52 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط آنیموس در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ساعت 23:42 موضوع | لینک ثابت


فاصله

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟ مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم و تو را نديدم! تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟


 

نوشته شده توسط آنیموس در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 12:4 موضوع | لینک ثابت


سر گرمی

سلام

خیلی ها اینترنت میان برای سر گرمی

منم جدیدا یه سر گرمی خوب پیدا کردم

یه بازی

اینم ادرسش www.travian.ir

تو سرور ۲ ثبت نام کنید بهتره . رقابت انچنانی نداره

موفق باشید


 

نوشته شده توسط آنیموس در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 ساعت 9:34 موضوع | لینک ثابت


رفاقت

سلام

تا حالا شده بین عقل ودلتون اختلاف بیفته؟؟؟؟؟

این مطلب برای من زمانی خیلی مشهود شد که یکی از دوستان به من گفته بود از تو خوشم میاد .

با اینکه من میدونستم اون یه چیزی از روی لطف گفته وهیچ چیزی نیست اما ته دلم بد جوری لرزید بعدش به مامانم گفتم اما اون به من توجه نکرد بعد تصمیم گرفتم خودکشثی کنم و گردنم رو انداختم تو حلقه دار وصندلی رو از زیر پام انداختم ومردم.

اره من مردم. نفس خودم رو کشتم .

میدونید چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟

چون کمی که با خودم فکر کردم دیدم اره من میتونم با اون دوست بشم اما بعدش چی .

اره میرم بیرون باهاش حرف میزنم دستش رو میگیرم وگرمای وجود اون رو تو رگههای خودم تزریق میکنم و ............

اما اخرش چی .

اخرش اون باید بره دنبال زندگی خودش منم دنبال بد بختی خودم گفتم همون بهتر که .....

راستی شما اخر رابطه دختر و پسر رو چی میبینید؟


 

نوشته شده توسط آنیموس در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت 19:27 موضوع | لینک ثابت


عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".


 

نوشته شده توسط آنیموس در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 ساعت 20:21 موضوع | لینک ثابت


عیدتون مبارک

سلام به همه

تا حالا خیلی شده با خودم فکر میکردم که چرا میام اینترنت

چرا وبلاگ درست کردم

چرا

و چرا های مختلف

اما این دفعه برای اینکه تاخیر خودم رو توجیه کنم بیشتر فکر کردم

به این نتیجه رسیدم که یکی میاد دوست دختر پیدا کنه

یکی دوست پسر پیدا کنه

یکی از شوهر ناراضیه میاد تو اینترنت

یکی از زنش ناراضیه

یکی شوهرش میره مسافرت

یکی میاد با دوستاش با خرج کمتر ارتباط برقرار کنه

یکی میخواد یه پسر خوب با معیارهایی که تو ذهنش داره پیدا کنه

یکی میخواد یه دختر با شرایط مورد نظرش پیدا کنه

یکی سر کار بیکاره و به اینترنت دسترسی داره میاد وقت گذرونی

اما من چی

 که هیچ کدوم از این موارد بالا برای من صادق نیست

من از نارفیقی ها خسته شدم

از نامردی ها

از دوز وکلک ها

از قول وقرارهایی که زیر پا گذاشته شده

از اسراری که فاش شده

وقتی تهرانم و از خانواده دورم تو این شهر پر از گرگ نمی دونم چه کار کنم وپناه میارم به اینترنت و وبلاگم

که میشه گفت محیط امن یا بگم کم خطر تریه

اما وقتی میام مشهد دیگه اون نیاز رو ندارم و کمتر میام وبلاگ و وقتی یه مدتی نمیای دیگه روت نمیشه بیای بگی سلام

چون دیگران میفهمند که من چه آدم بدیم و فقط برای نیاز خودم میام ومیرم

اما وقتی میای و این همه تبریک رو میبینی

با خودن میگی

این هم بگذرد

به همه دوستان عید رو تبریک میگم

امیدوارم تعطیلات خوشی در کنار خانواده داشته باشید

 


 

نوشته شده توسط آنیموس در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 ساعت 12:22 موضوع | لینک ثابت


درس زندگی

يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد!

حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد
۹۰ سالش شد!
نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند!


 

نوشته شده توسط آنیموس در سه شنبه ششم اسفند 1387 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت


هم اتاقی

 
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "
حدود يک هفته بعد ،
Vikki
پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ "
" خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد . "

او در ايميل خود نوشت :
مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده . "
با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود :
 
 
 پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.
با عشق ، مامان
 
منبع:http://prince3.blogfa.com/


 

نوشته شده توسط آنیموس در شنبه سوم اسفند 1387 ساعت 22:39 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting